وهم سبز ،سروده فروغ
فرخزاد / من
العتبة الی السماء،محمد الماغوط
تمام روز در آیینه
گریه می کردم الآن
بهار پنجره ام را و
المطر الحزین
به وهم سبز درختان
سپرده بود
یغمر وجهی الحزین
تنم به پیله تنهایی
ام نمی گنجید احلم بسلم من
الغبار
و بوی تاج کاغذی ام من
الظهور المحدودبة
فضای آن قلمرو بی
آفتاب را و الراحات المضغوطة علی الرکب
آلوده کرده بود لاصعد
الی اعالي السماء
نمی توانستم ، دیگر
نمی توانستم و
اعرف
صدای کوچه ، صدای
پرنده ها این
تذهب آهاتنا و صلواتنا ؟
صدای گم شدن توپهای
ماهوتی آه یا حبیبتي
و های هوی گریزان
کودکان لا
بد ان تکون
و رقص بادکنکها کل
الآهات و الصلوات
که چون حبابهای کف
صابون کل
التنهدات و الاستغاثات
در انتهای ساقه ای
از نخ صعود می کردند المنطلقة
و باد ، باد گویی من
ملایین الافواه و الصدور
درعمق گودترین لحظه
های تیره همخوابگی نفس می زد/وعبر آلاف السنین و القرون
حصار قلعه خاموش
اعتماد مرا متجمعة في مکان ما
من السماء ...کالغیوم
فشار می دادند و
لربما
و از شکافهای کهنه ،
دلم را به نام می خواندند کانت
کلماتی الآن
تمام روز نگاه من قرب
کلمات المسیح
به چشمهای زندگی ام
خیره گشته بود فلننتظر بکاء السماء
به آن دو چشم مضطرب
ترسان یا
حبیبتي .
که از نگاه ثابت من
می گریختند
و چون دروغگویان
به انزوای بی خطر
پلکها پناه می آوردند
کدام قله ، کدام اوج
؟
مگر تمامی این راه
های پیچاپیچ
در آن دهان سرد
مکنده
به نقطه تلاقی و
پایان نمی رسند ؟
به من چه دادید ، ای
واژه های ساده فریب
و ای ریاضت اندامها
و خواهشها؟
اگر گلی به گیسوی
خود می زدم
از این تقلب ، از
این تاج کاغذین
که بر فراز سرم بو
گرفته است ، فریبنده تر نبود؟
چگونه روح بیابان
مرا گرفت
و سحر ماه ز ایمان
گله دورم کرد!
چگونه ناتمامی قلبم
بزرگ شد
و هیچ نیمه ای این
نیمه را تمام نکرد !
چگونه ایستادم و
دیدم
زمین به زیر دو پایم
ز تکیه گاه تهی می شود
و گرمی تن جفتم
به انتظار پوچ تنم
ره نمی برد !
کدام قله کدام اوج ؟
مرا پناه دهید ای
چراغهای مشوش
ای خانه های روشن
شکاک
که جامه های شسته در
آغوش دودهای معطر
بر بامهای آفتابیتان
تاب می خورند
مرا پناه دهید ای
زنان ساده کامل
که از ورای پوست ،
سرانگشتهای نازکتان
مسیر جنبش کیف آور
جنینی را
دنبال می کند
و در شکاف گریبانتان
همیشه هوا
به بوی شیر تازه می
آمیزد
کدام قله کدام اوج ؟
مرا پناه دهید ای
اجاقهای پر آتش – ای نعلهای خوشبختی –
و ای سرود ظرفهای
مسین در سیاهکاری مطبخ
و ای ترنم دلگیر چرخ
خیاطی
و ای جدال روز و شب
فرشها و جاروها
مرا پناه دهید ای
تمام عشق های حریصی
که میل دردناک بقا
بستر تصرفتان را
به آب جادو
و قطره های خون تازه
می آراید
تمام روز تمام روز
رها شده ، رها شده ،
چون لاشه ای بر آب
به سوی سهمناکترین
صخره پیش می رفتم
به سوی ژرفترین
غارهای دریایی
و گوشتخوارترین
ماهیان
و مهره های نازک
پشتم
از حس مرگ تیر
کشیدند
نمی توانستم دیگر
نمی توانستم
صدای پایم از انکار
راه بر می خواست
یأسم از صبوری روحم
وسیع تر شده بود
و آن بهار ، آن وهم
سبز رنگ
که بر دریچه گذر
داشت ، با دلم می گفت :
« نگاه کن
تو هیچگاه پیش نرفتی
تو فرو رفتی .»
از لحاظ شکل می توان
این دو شعر را یکسان دانست ، قالب هر دو نیمایی است و قافیه آنجا رعایت شده است که
شاعر لازم دانسته . ساختار هر دو شعر روایی نیست و شاعر در پی بیان قصه و داستان
در شعر نیست ، البته این به معنای نفی عمود شعر در این دو شعر نیست . لحن شعر فروغ
و شعر ماغوط تراژیک است که این را می توان با نمونه هایی نشان داد . عاطفه نزد
شاعر زن ما بی شک استواری بیشتری دارد اما می توان این را مطرح کرد که شعر ماغوط
هم در عاطفه ای کردن کلام موفق عمل کرده است .در شعر عربی اثر محمد ماغوط که یکی
از بزرگترین شاعران شعر منثور به حساب می آید . نوعی پی رنگ از شعر سیاسی دیده می
شود که آن پی رنگ سیاست را با رنگ عشق و همچنین الهیات آمیخته است تا حرفش را به
مخاطبین گونه گون بفهماند .تکرار «الحزین » در ابتدای شعر ماغوط را می توان نشانی
از ناامیدی شاعر در این شعر دانست ، که البته « مطرالحزین» در نشان دادن این یأس
به مخاطب بیشتر کمک می کند . فروغ شعرش پی
رنگی اجتماعی دارد و نسبت به سیاست بی میل نشان می دهد ، برای پروراندن این پی رنگ
دست آویزی جز خود رنگ اجتماع و واژه های مورد استفاده آن را انتخاب نمی کند . فروغ
درصدد نشان دادن آن تاج کاغذی است که بر سر زنان گذاشته شده است اما در مقابل به
جوهره وجود زن هیچ توجهی نشده . ماغوط شاعر سیاسیست او مردی است که درصدد نشان
دادن خفقان اجتماع خود است و خوشکسالی اندیشه را می بیند و جمود در پیرامونش را
درک می کند و می خواهد آن را نشان دهد .
آیا باران غم انگیز
است ؟ چرا صورت شاعر غم اندود است ؟ رویا را انسان گاهی می بیند که از زندگی واقعی
امید بربسته باشد و خواسته های خود را در زندگی واقعی برآورده نبیند . او می گوید
آه و نیایش های ما را به جایی نمی برد این را در بند آخر شعرش که می گوید بیا چشم
انتظار بارش از آسمان باشیم می توان دید . البته نوعی طنز هم دارد که « تنها راه
نجات باید از آسمان فرود آید » . در شعر من العتبة الی سماء شاعر قافیه را وقعی
نمی گذارد و حرفش را بی مانع ای می پروراند . البته شعر دارای موسیقی است . در آن
بند که کلمات شعرش را نزدیک کلمات مسیح می داند در پنهان به نوعی مردگی در جامعه
اشاره دارد که با کلمات مسیح «دم مسیحایی » هم حیاطی دوباره به آن راه ندارد . فروغ
در شعر وهم سبزش ، زن معاصر را در توهم خوشبختی می بیند . تمام نمادهای که برای هر
شاعر و هر انسان دیگر مبین شادی و زندگی هستند همچون « بهار» ، « صدای کودکان » ،
« صدای پرندگان » و... در این شعر فروغ
کارکردی دیگرگونه یافته اند ، و به زندگی او که باید گفت زندگی زن معاصر است و در
این شعر به حصار تشبیه شده است فشار می آورند و او را در اختیار می گیرند . زندگی
از منظر فروغ برای یک زن معاصر هیچ اوج و قله ای ندارد و تمام این راه های پیش رو
جز سرگرمی ای پوچ هیچ نیستند . و دوستت دارم ها و تو مهربانترین هستی و از این جنس
واژه ها که فروغ آنها را « واژه های ساده فریب » می نامد ، دردی از درد زن معاصر
دوا نمی سازد . محمد الماغوط در بهره گیری از واژگان و ساختن معانی جدید با
استفاده از قدرت همجواری کلامات در شعر من العتبة الی السماء پیاده نیست چون «
احلم بسلم من الغبار » که معنا و مفهومی تازه را به ذهن می رساند . البته این تنها
هنر نمایی او در این حوزه در این شعر می باشد . هر دو شعر براساس مشاهدات و درک شاعر از محیط
پیرامون سروده شده است و شاعر خود را جای از اجتماع نمی داند . تضاد اصلی شعر فروغ
را در تاجی که بر سر زن مدرن نهاده اند و این در اصل یک تاج کاغذی است و تضاد اصلی
در شعر ماغوط را در گرفتاری انسان که منشاء ای زمینی دارد اما انسان در پی راه حلی
آسمانی یا بهتر بگویم راه حلی فرو فرستاده از آسمان است می توان دید . توانایی
فروغ در پررنگ کردن دو کفه تضاد در شعر وهم سبز مثال زدنی است اما درست در نقطه
مقابل ماغوط قرار دارد که در پررنگ کردن این تقابل و تضاد در ذهنش سنگ تمام
نگذاشته است و این تضاد را برای مخاطب روشن نمی سازد.
ترکیبات زیبا و
دلنشین در شعر فروغ خود نمایی می کند ، از جمله می توان به « بهار پنجره ام را به
وهم سبز درختان سپرده بود »، «پیله تنهایی »،« و بوی تاج کاغذی » « و چون حباب های
کف صابون در انتهای ساقه ای از نخ »، و... زبان شعر وهم سبز زبان انسان معاصر است
و واژگان زندگی انسان معاصر همچون بادکنک ، کف صابون ، و... است . البته ماغوط در
این شعرش کلمه ای را که نشان دهد شاعر ما معاصر است را در شعرش نگانجانده است و
اگر قالب شعر سنتی بود کمتر کسی به معاصر بودن شعر پی می برد اما اندیشه این معاصر
بودن را نشان می دهد ولی در حال حاضر سخن ما در باب زبان شعر است . فروغ در
ابتدا در محدوده ی نگاه خود به زندگي شعر ميسرود اما رفتهرفته از اين
نگاه فاصله گرفت و با دردهاي اجتماع پيوند خورد و این پیوند با درد های اجتماع را
در هر دو شعر به خوبی می توان دید . پيوندی اینچنین از ضروريات دروني هر شاعر است .
مهدی نیازی
+ نوشته شده توسط نیازی مهدی در چهارشنبه یازدهم آبان 1390 و ساعت
19:39 |